تبليغاتX
اسیر دست روزگار

اسیر دست روزگار

حرف های دل تنهایم

عقده...!

ابر هم در بارشش قصد فداکاری نداشت

                                 عقده در دل داشت روی خاک خالی کرد و رفت...!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 1:51  توسط یکتا  | 

شب میلاد تو ای یار...!

شب میلاد تو ای یار مرا
شب غمگینی بود
خانه با یاد تو از گل لبریز
همه جا پرتوی لرزنده شمع
دوستانت همه شاد عاشقانت همه جمع

لیک در جمع عزیزان تونبودی افسوس.....
همه با یاد تو در طیف سرور
خانه در گل مستور
همه جا لمعه نور
یاد شیرین تو در موج نشاط
عکس زیبای تو در جام بلور
لیک در جمع عزیزان تونبودی افسوس.....
همه با یاد تو خندان بودند
و منٍ خانه به طوفان داده
در میان همه گریان بودم
شمع همراه دل من میسوخت
و کسی آگه از این راز نبود
چه کنم ؟ بی تو در شادی بر دلم باز نبود
شمع هم گریان بود
لیکن ای معنی عشق
اشک دلداده کجا ؟
گریه ی شمع کجا ؟
من کجا با دل تنگ
شادی جمع کجا ؟
شب تلخی بود
شب تنهایی من
من که در بستر غمها بودم
من که از اشک غریبانه چو دریا بودم
تو ندانی که چه تنها بودم
کاش میدانستی
شب میلاد عزیزت ای یار
من به اندازه چشم همه ی مردم شهر
گریه کردم در خویش
گریه ام بدرقه راهت باد
شب میلاد تو من بودم و اشک
من که از اشک غریبانه چو دریا بودم
آه ای معنی عشق
تو ندانی که چه تنها بودم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 14:13  توسط یکتا  | 

میدانم....!

ساده نویسی

نشان ساده دلی نیست.

میدانم ..!

 میدانم بر نمی گردی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:40  توسط یکتا  | 

دوستش میدارم...!

دوست دارمش
از بند تا بلند
از دست تا دعا
از صبر تا خدا
حتی اگر
همه بگویند
از آن ِ من نیست
حتی اگر خورشید
حتی اگر "تقدیر"

و حتی اگر
بر ممتد دورافتادگی
پیش برویم

"آن سوتر"
دوست دارمش

و اگر،اگر
اشتباه کرده باشم
باز
از بام بلندای یک فریاد
ـبه بلندایش!*ـ
دوست دارمش
حتی اگر سرد
حتی اگر دور


+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 15:29  توسط یکتا  | 

دوستت دارم...!

در بازی تقديرِ خود روزی
تلخ و غریب و خسته می بازم
بی آنکه عشقت سهمِ من باشد
با دردهایِ خویش می سازم

شاید شبی چشم مرا در خواب
از غصه می بینی که می گرید
روزی گِره می خورد با چَشمت
این چَشم غمگینی که می گرید

فردا از اینجا می روم، تا تو
آسوده خاطر گردی و آرام
شاید نَرَنجاند دلت را باز
این عاشق افسرده ی ناکام

من می روم تا قلب و احساست
قدری نصیب دیگران باشد
حتی اگر لبخندهایت هم
محض فریبِ دیگران باشد

هر گوشه از این خاک، خوب من!
می شد کنارت خانه ای نو ساخت
هر قدر هم بد بودی و بی رحم
می شد تحمل کرد و با تو ساخت

بر دل نگیری این مزاحی بود
تا تو بدانی دوستت دارم
حتی اگر با صد بهانه باز
با من نَمانی، دوستت دارم

دیدی همه گفتند با تندی
من حق ندارم عاشقت باشم
می خواستم ثابت کنم این را:
من می توانم لایقَت باشم

می خواستم هر چه قشنگی بود
با عشق خود در پای تو ریزم
از شادی خود بگذرم اما
با قلبِ پاکِ تو در آمیزم

هرگز نمی خواهم که بر خاکم
چشمانِ پاکت خیسِ غم باشد
می ترسم آخر هم دلِ تنگم
در پیش احساسِ تو کم باشد...


 این برگ سبز تقدیم به همه ی کسانی که عشقی پر از سختی در باورشان نمی گنجد و لیلی و مجنون های این عصر را نمی بینند.آنها که برای عشق در جستجویِ دلیل و بهانه اند!

 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 12:48  توسط یکتا  | 

نازنین

نازنين
من از اين نام كه مي‌آيد و
اين نام مرا مي‌شكند
دانستم
كه سرانجام
اسير غم عشقت شده‌ام
تا بدنبال اسارت
در زندان دلت باز شود
تا شايد
بتوانم جايي
در دلت باز كنم.
با تو بودن برايم كافي‌ست
با تو پاييز برايم چو بهار
و بهارم بي‌تو
سرد و غمناك‌تر از پاييز است
من بدنبال بهاري گشتم
كه مرا سبز كند
و بدنبال خزان
تا در آن ريزش برگ
همدمي يابم من
و بريزم برگهاي زرد دلم را با او
تو بگو
به همين ابر دلت
كه ببارد باران
زيرا من
چو گلي تشنه باران محبت هستم
بچشان اي نازم
به من اين شيره عشقت كه بر آن باز كنم
در اين قفل دل سنگي خود را تا باز
اين دل سنگي خود را
به مثال دل تو نرم كنم
قسمت مي‌دهم اي از همه دنيا بهتر
كه مرا تا آخر
هرگز از خاطره ذهن خودت پاك مكن
و به چشمان مست تو قسم
تا توان در من هست
از تو
برنمي‌دارم دست !!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 14:25  توسط یکتا  | 

عشق گناه است..!

استاد از پس شیشه ی عینک


سرزنش واربه من می نگرد


باز بر چهره ی من می خواند


که چه ها بر دل من می گذرد


می کند مطلب خود را دنبال


بچّه ها عشق گناهست گناه


وای اگربردل نو خواسته ای


لشکر عشق بتازد نا گاه


می کنم گرچه به ظاهر گوش امّا


نمی دانند که حواسم به کجاست


مبصر امروز چو اسمم را خواند


بی سبب دادکشیدم غایب


رفیقا همه خندیدند که


مجنون گشته طفلک غایب


لیک آنها نمی دانستند که


من آنجا و دلم جای دگر


دل آنها ست پی درسو کتاب


و دل من پی سودای دگر

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 14:1  توسط یکتا  | 

تسبیح....!

من كه تسبيح نبودم ،

 تو مرا چرخاندي

 مشت بر مهره تنهايي من پيچاندي

مهر دستان تو دنبال دعايي مي گشت

 بارها دور زدي ذهن مرا گرداندي

 ذكرها گفتي و بر گفته خود خنديدي

 از همين نغمه تاريك مرا ترساندي

بر لبت نام خدا بود ،

 خدا شاهد ماست

بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندي

 دست ويرانگر تو عادت چرخيدن داشت

 عادتت را به غلط چرخه ايمان خواندي

 قلب صدپاره من مهره صد دانه نبود

 تو ولي گشتي و اين گمشده را لرزاندي

 جمع كن!

رشته ايمان دلم پاره شده ست

من كه تسبيح نبودم ،

تو چرا چرخاندي؟

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 13:34  توسط یکتا  | 

اگر آمدنت دیر شود

 
 
اگر از ظلمت ره مي ترسي،
 
چلچراغ نگهم را به تو خواهم بخشيد
 
روشني هاي تنم را که نشان سحرند، به تو خواهم بخشيد.
 
اگر از دوري ره مي ترسي،
 
دستهايم را که پلي رو به زمان مي بندند
 
و به کوتاهترين فاصله من را به تو مي پيوندند، به تو خواهم بخشيد.
 
اگر از تنگي چشم دگران،
 
اگر از زمزمه ها،
 
اگر از حرف کسان مي ترسي،
 
من جدا از دگران به تو خواهم پيوست
 
خويش را در تو نهان خواهم کرد.
 
و اگر ترس تو از خويشتن است
 
من تو را در تن خويش، در رگ و هستي خويش
 
در تمام ذره ذرات وجودم که پر از خواهش توست
 
محو و گم خواهم کرد.
 
تو بيا، که اگر آمدنت دير شود
 
و اگر آمدنت قصة پوچي باشد
 
من تو را اي همه خوبي
 
تا دم مرگ نخواهم بخشيد.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 16:11  توسط یکتا  | 

خداحافظ....!

خداحافظ تن و جانم

خداحافظ مهربون یارم

 

           تو را به عاشق دلهای عاشق می سپارم

 

           خداحافظ سبک بالم

 

           تو بودی بهترین بهترینها در دو عالم

 

           بیادت باشم و نالم

 

           برای یادگاریهای تو در قلب زارم

 

           چه زیبا بود یادت یادگاری

 

           نگه میدارمش با اشک جاری

 

           چه غم بار است بی تو پر گشودن

 

           تو را دیگر ندیدن

 

           جدایی از تو و جایی پر از خالی پریدن

 

           پر پرواز پرهایت پریدن

 

           چه سختیها کشیدم تا به باغ آرزوهایم رسیدم

 

           چه آسان از تو و عشقم بریدم

 

           چه آسان خط پایان را کشیدم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 15:17  توسط یکتا  | 

بیزاری

تو بیرون میروی از خانه ات به قصد هر کاری

و شب هم ادعا که عاشقانه دوستم داری

نمیدانم چه دردی به سراغت آمده اما

امان از بی کسی در لحظه های تلخ بیماری

پشیمانم پذیرفتم که مهمانت شوم اما

نمی خواهم که هرگز بشکنم رسم وفاداری

همیشه آرزویم در تمام لحظه ها این بود

که عشق ما نگردد رنگ بازی های تکراری

ولی افسوس این یک آرزویم هم ز دستم رفت

تحمل میکنم تنها تو را از روی ناچاری

چقدر از دیگران طعنه شنیدم با توام اما

نتیجه هیچ بود از این همه عشق و فداکاری

چه کردی تو برای من به جز یک مشت حرف زرد

که سنگین است روی شانه ی من همچنان باری

خداحافظ نه با تو با همه تا آخر عمرم

تو یک هدیه به من دادی که نامش هست بیزاری

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 16:29  توسط یکتا  | 

به تو می اندیشم

به تو می انديشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می انديشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می انديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان!
تو بيا
تو بمان با من . تنها تو بمان
جای مهتاب به تاريکی شبها تو بتاب
من فدای تو. به جای همه گلها تو بخند
اينک اين من که به پای تو درافتادم باز
ريسمانی کن از اين موی بلند
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همين يک نفس از جرعه جانم باقی است
اخرين جرعه اين جام تهی را تو بنوش

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 19:52  توسط یکتا  | 

شکست تلخ

 

به قدر هر چه گل دیدم آزار کردی تو

خیانت را دوباره در دلم تکرار کردی تو 

 

عجب دیوانه بودم که دل بستم به چشمانت

و کار قلب این دیوانه را دشوار کردی تو

 

چقدر از التماسم پیش مردم آبرویم رفت

چقدر این چشم ها را پیش مردم خوار کردی تو

 

شنیدم بارها با دیگران بودی ولیکن حیف

شهامت مال هر کس نسیت پس انکار کردی تو

 

چقدر اشعار زیبا برایم خواندی و گفتی

و بازی با دل بیمار من بسیار کردی تو

 

شبی که دیدمت با دیگری در کوچه جا خوردی

و ناچار این طلوع تازه را اقرار کردی تو

 

دلم میخواست عکست پیش من باشد٬نشد زیرا

مرا در دادن هر چه که بود اجبار کردی تو

 

نمی بخشم تو را ٬او را و هر کس را که بد باشد

خدایم خود تلافی می کند٬هر کار کردی تو

 

نمی بایست نفرین آخر پیمان ما باشد

مرا اما به این کار غلط ناچار کردی تو

 

دلم را دیگر از هر چه نگاه و آرزو کندم

تمام پنجره های مرا دیوار کردی تو

 

چه حسنی داشت درد این شکست تلخ میدانم

مرا از خواب عشق و عاشقی بیدار کردی تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 14:47  توسط یکتا  | 

نه...

نرو...!

صبر کن

قرارمان این نبود

باید سکه بیندازم

اگر شیر آمد :تردید نکن که دوستت دارم

اگر خط آمد:مطمئن باش که عاشقانه دوستت دارم

صبر کن سکه بیندازیم...

اگر دوستت نداشتم آن وقت برو...!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 11:45  توسط یکتا  | 

قاصدک...!

قاصدک

 قاصدک ، غم دارم،

 غم آوارگی و در بدری،

غم تنهایی و خونین جگری،

 قاصدک وای به من،

 همه از خویش مرا می رانند،

همه دیوانه و دیوانه تَرم می خوانند.

مادر من غم هاست،

 مهد و گهواره من ماتم هاست.

 قاصدک دریابم!

روح من عصیان زده و طوفانیست.

 آسمان نگهم بارانیست.

 قاصدک ، غم دارم،

 غم به اندازه سنگینی عالم دارم،

قاصدک ، غم دارم،

غم من صحراهاست،

افق تیره او ناپیداست.

 قاصدک ، دیگر از این پس منم و تنهایی،

 و به تنهای خود در هوس عیسایی و به عیسایی خود،

منتظر معجزه ای غوغایی،

 قاصدک ،

زشتم من،

 زشت چون چهره سنگ خارا،

زشت مانند زال دنیا.

قاصدک ، حال گریزش دارم،

 می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست،

پستی و مستی و بدمستی نیست.

می گریزم به جهانی که مرا ناپیداست،

شاید آن نیز فقط یک رویاست

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 18:45  توسط یکتا  | 

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 13:53  توسط یکتا  | 

مادر من....!

مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

 .یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هوو... مامان تو فقط یك چشم داره

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد

 

 

...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟

اون هیچ جوابی نداد.... حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا ، اونم بی خبر

سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا

اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .

روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی

همسایه ها گفتن كه اون مرده ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی

به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

. بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

با همه عشق و علاقه من به تو

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 12:50  توسط یکتا  | 

نفرینم تا عمر باهاته...!

 

یادته چه نازنین وار اومدی تو قلب خستم؟؟

یادته با اشک و خنده تو شدی جدا زقلبم؟

 

شدم عاشق تو مجنون..٬ولی رفتی از کنارم

آخ که نیستی تا ببینی چه غریبه دل تنگم

 

من که عاشق تو بودم..٬من که لیلی تو بودم

چرا قلبمو شکستی؟؟چرا دادی تو فریبم؟

 

نه نگو تقصیر من نیست...!تقصیر این سرنوشته

من خودم اینو میدونم که تو قلبت من نبودم

 

تو برو عزیز جونم ..!نفرینم تا عمر براهت

تاوان این عشق رسوا٬همیشه تا عمر کنارت

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 17:2  توسط یکتا  | 

سرانجام گل و بلبل

یه روز دیدم یه بلبلی اومد تو باغچه ی خونم

                            چهچه ای زد و نشست کنار گلبرگ خودم

تکون تکونی خورد و بعد رفت و اومد باز روز بعد

                            دیدم با گلبرگم میگفت تو رو میخوام با خوب و بد

ساده و بی ریا بگم میخوام تو رو٬دوستت دارم

                            باور نمیکنی چقدر٬قد خدا دوستت دارم

گلبرگ پاک خوش خیال فکر کرد عوض شده زمون

                            گذشت و چند روز بعد از اون٬رفتم بپرسم حالشون

دیدم گلم پژمرده بود٬بیچاره رنگش رفته بود

                            زود فهمیدم که بلبله آرزوهاشو برده بود

گل رنگ بلبلو میدید٬دروغ و نیرنگش ندید

                            تا گل قشنگ بود روش نشست٬ازش که خسته شد پرید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 11:0  توسط یکتا  | 

خداوندا...!

خدای من نمیدانم که او یادم کند یا نه...!؟

نمیدانم خدای من فراموشم کند یا نه...!؟

خداوندا نمیدانم چرا هر وقت به یاد آن مه نامهربان افتم٬

دو چشمم کاسه خون میشود...قلبم هراسان میشود ..!

و به ناگاه به یاد می آورم آن لحظه ی تلخ جدایی را..!

و آنگاه بانگی بر زنم٬فریاد و نفرین بر زنم گویم :برو..!

گویم: برو ای رو سیه قلبم دگر جای تو نیست ...!

جای تو در گور است و بس...! دانی که گور تو کجاست؟؟؟؟؟؟؟

گور تو این قلب من است...!

این جمله از قلب من است:

                                            نفرین به تو ای دوست.!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 19:25  توسط یکتا  | 

الو.....!

 الو...؟؟؟؟؟؟؟؟

منزل خداست؟

اين منم مزاحمي که آشناست

هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است

ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست

شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است

به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟

الو ....

دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟

چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر

صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟

اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم

شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست

دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم

پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست


الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 15:29  توسط یکتا  | 

جشن دلتنگی

 

 

شبــــی مــــسـت می گــــذشــتم از کــــنار خـــانه ای

 چشــم مستم خـــیره شد به در ویــــــرانه ای

نـــــــرم نرمــــــک رفتـــم کــــــنار پنــــجـــــره

 

 

واااای که دیــــدم صحــنه ی دیــــوانــــه ای

 

  پدری کــــــور و فـــلــــج 

  مــــــادری بشـــکســـته چــــو پــــروانـــه ای

  پســــری کـــه از ســــوز ســـرما می زنـــد دنـــــدان به لـــــب

 

 

              دخــــــتری مشـــغول عشــــق خـــود با بیـــگــانه ای

 

 

پــــس از آن عـــهد کــــردم کـــه دگــــر مســت نـــــروم بـــه در

 ویرانه ای

 

تا نــــبینـــم دخــــتری عصــــمــت فــــروشــــد بــــهر نـان خـــانه ای . .  .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 14:18  توسط یکتا  | 

ماه عسل..!

!

یک شب به در خانه او رفتم مست

حلقه به درش زدم گمان کردم هست.

همسایه ولی پنجره بگشود و بگفت:

او ماه عسل رفته سپس پنجره را بست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 13:50  توسط یکتا  | 

شمع دانی به دم مرگ٬به پروانه چه گفت؟

گفت:ای عاشق بیچاره فراموش شوی.!

سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد٬

گفت:طولی نکشد تو نیز خاموش شوی!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 18:48  توسط یکتا  | 

فقر...!

خداوندا...!

          خداوندا...!

                   اگر روزی بشر گردی و از عرشت به زیر آیی

          لباس فقر پوشی و

                   غرورت را برای

                                       تکه نانی

                  بریزی زیر پای نامردی

                  زمین وآسمان را کفر میگویی....

                                                                نمی گویی؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 12:19  توسط یکتا  | 

دل من...!

گل من گریه مکن
 که در اینه ی اشک تو غم من پیداست
 قطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
 گل من گریه مکن
 سخن از اشک مخواه
 که سکوتت گویاست
 از نگه کردنت احوال تو را می دانم
 دل غربت زده ات
بی نوایی تنهاست
 من و تو می دانیم
 چه غمی در دل ماست
 گل من گریه مکن
اشک تو صاعقه است
تو به هر شعله ی چشمان ترم می سوزی
بیش از این گریه مکن
 که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی
 من چو مرغ قفسم
 تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی
 گل من گریه مکن
 که در ایینه ی اشک تو غم من پیداست
 قطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
 دل به امید ببند
 نا امیدی کفرست
چشم ما بر فرداست
 ز تبسم مگریز

 گل من گریه مکن

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 10:42  توسط یکتا  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 9:45  توسط یکتا  | 

باور ندارم...!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 16:57  توسط یکتا  | 

        جای دسته گلی که بر قبرم نثار میکنی امروز با شاخه گلی یادم کن

       به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم می ریزی امروز با تبسمی شادم کن!

        به جای متن های تسلیت گونه که فردا در روزنامه برایم مینویسی ٬

        امروز با پیام کوچکی خوشحالم کن..!

                                         من امروز به تو نیاز دارم نه فردا...!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 13:31  توسط یکتا  | 

یادت باشه....!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 12:22  توسط یکتا  |